File

شب های با کیومرث (پارت ۲)

(۵ پسند)

نوشیدنی افتخاری امشب: شیر عسل گرم!

ادامه‌ی نویسه ...

مودی!!

(۵ پسند)

گَه مرا پَس می زنی، گه باز پیشم می کَشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است، اَفسار نه

 

 

-اُستاد شهریار

شب های با کیومرث (پارت ۱)

(۴ پسند)

نوشیدنی افتخاری امشب: اسپرسو مارتینی!

ادامه‌ی نویسه ...

شب شد!

(۵ پسند)

شب شد
ماه را بوسیده‌ام
خیال پریشانم را شانه زده‌ام
گلدان‌های شمعدانی را به نوازشی آرام 
خوابانده‌ام 
منتظرت می‌مانم
تا...
چون هر شب با صدای 
" شبت بخیر عزیز من "
رویای تو را به آغوش بگیرم...

 

ادامه‌ی نویسه ...

بگو دوستت دارم!

(۸ پسند)

گفت: بگو دوستت دارم...

بدون اینکه این دو واژه رو به کار ببری...!!!

هر کسی یه چیزی میگفت...مراقب خودت باش، شب زود بیا خونه، نگران نباش هواتو دارم، دلم برات تنگ شده، شبا زود بخواب و...

پرسید خب تو چی؟ (من که میدونم از عمد پرسید ولی نمیتونم ثابت کنم:> )

گفتم نمیدونم!

شیش سال از اون روز میگذره و من هنوزم میگم که نمیدونم!

من برات قهوه درست میکنم...قهوه درست کردن برای ما صرفا دریافت کافئین روزانه نیست، شده نماد اینکه من دوستت دارم! قهوه میخوری؟ برات قهوه درست کنم؟ بریم قهوه بخوریم؟ قهوه میخوای؟ برات قهوه بخرم؟

با اینکه تلخ و بدمزه است ولی بیشتر و بیشتر محتاج و معتادش میشی...آره من معتاد توعم خب که چی؟؟!

ولی اگه همچنان نظر منو بخوای...من برات میرقصم! من با کلمات میونه ی خوبی ندارم، من میتونم بهت نشون بدم که تو و علاقه ی به تو چقدر روی حرکاتم تاثیر میذاره. میتونم بهت نشون بدم!!

پرواز کردنم رو ببین!! این ققنوس زندانی رو ببین که حالا چجوری برافراشته شده!!!

حرکات دستم، شیطنت چشمام، لبخند روی لبهام، نرمی پاهام، موج موهام و پیچ کمرم رو نمیبینی؟!!

این ققنوس سفید دیگه پشت میله ها نیست!!!تو وادارش کردی آزاد باشه...مگه نمیبینی؟؟!

حالا تو بگو عزیزتر از جانم.

بگو دوستت دارم...

بدون اینکه این دو واژه رو به کار ببری...!!!

رنج؟!

(۶ پسند)

رنج‌ها الزاما ما را قوی‌نمی‌کنند.گاهی ما فقط به رنج‌ها عادت می‌کنیم و کمتر از قبل به آنها واکنش نشان ‌می‌دهیم.کمتر حس کردن یک رنج یا کمتر واکنش نشان دادن به آن، الزاما به معنای قوی‌تر شدن ما نیست.بلکه گاهی به معنای قطع ارتباط ما با واقعیت به دلیل شدت آن رنج است.

ادامه‌ی نویسه ...

همینم که هستم!

(۴ پسند)


رفته بودم بیرون لباس هایی که شسته بودمشون رو پهن کنم.
هوا سرد بود....به قول کیومرث سوز میومد :)
به عقب برگشتم و خونه رو نگاه کردم...باد گرم ملایم ازش بیرون میومد، انگار گرمای خونه تو اون سوز و سرما داشت دعوتت میکرد که برگردی پیشش، برگردی به آغوش امنش...
از پنجره پرتو های نور خورشید به پرده و در نهایت داخل خونه میتابیدن، بوی ماکارونی در حال دم کشیدن و ذرت های در حال غل خوردن داخل آب و گل های نرگسی که از باغچه چیده شده بودن و جای جای این خونه قرار گرفته بودن همه جا پیچیده بود، خونه بخاطر لباسای شسته شده حال و هوای تمیزی میداد، گلدونا حالشون خوب بود، دسته گل رز سرخی که چند روز قبل گرفته بودم هنوز روی میز به شادابی میدرخشیدن، صدای موسیقی ملایمی که در حال پخش بود و من...
دخترکی که به تازگی موهاشو کوتاه کرده و با دوتا کلیپس کوچیک دو طرف سرش بالا نگهشون داشته و در حالی که به اینور و اونور میره با آهنگ به آرومی میرقصه و همخونی میکنه
من به این میگم خونه...گرم، نرم، روشن، خوشبو و پر از حس زندگی...
از اینکه دخترم راضیم...حتی اگه این دنیا با بی رحمی منو جنس ضعیف تر و نحیف تر بدونه بازم اهمیتی نمیدم
مثل بقیه نمیتونم در موردش زیبا و ستودنی و رویایی و حرفه ای بنویسم...فقط چیزی که خودم میبینم و حس میکنم رو میتونم بیان کنم...همین قدر ساده و رندوم و حتی تکراری! بالاخره همیشه گفتم من نه نویسنده ام نه متخصص و نه اهل قلم :) من همینم که هستم!

و به قول نویسنده...فقط با سایه خودم خوب می‌توانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار بحرف زدن می‌کند ، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد ... 

یاد من باشد!

یاد من باشد تنهاییم را برای خودم نگه دارم و بغض های شبانه ام را برای کسی بازگو نکنم تا ترحم دیگران را با اظهار علاقه اشتباه نگیرم، یاد من باشد که فقط برای سایه ام بنویسم.

 

 

🔹 صادق هدایت

اندوه

کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتیکه بسیاری از مردم فقط درهنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند .

 

 

 

🔹 صادق هدایت

I do my best

جلو آینه بخودم می‌گفتم :( درد تو آنقدر عمیق است که ته چشم گیر کرده ....

و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در میاید یا اصلاً اشک در نمیاید !...)

 

 

🔹 صادق هدایت