شب شد
ماه را بوسیده‌ام
خیال پریشانم را شانه زده‌ام
گلدان‌های شمعدانی را به نوازشی آرام 
خوابانده‌ام 
منتظرت می‌مانم
تا...
چون هر شب با صدای 
" شبت بخیر عزیز من "
رویای تو را به آغوش بگیرم...

 

 

 

 

پ ن: امشب برام شب سختیه....

پ ن۲: بالاخره تونستم با بچه های دانشگاه اون ارتباطی که خودم میخوام رو برقرار کنم...و هر شب در حالی دارم براشون چای میریزم در مورد یه موضوعی با هم حرف میزنیم (میرم بالای منبر>.<)

دلم میخواد همچین چیزیو اینجا هم اجرا کنم اسمشم بزارم شب های با کیومرث بشینم از دیدگاه و تخصص هام بگم اطلاعات عمومیتون زیاد شه:>>>>

احتمالا اجراییش کنم بالاخره خودمو بزور بچپونم کنار نویسنده ها و متخصصا و اهل قلما هه هه@-@