رفته بودم بیرون لباس هایی که شسته بودمشون رو پهن کنم.
هوا سرد بود....به قول کیومرث سوز میومد :)
به عقب برگشتم و خونه رو نگاه کردم...باد گرم ملایم ازش بیرون میومد، انگار گرمای خونه تو اون سوز و سرما داشت دعوتت میکرد که برگردی پیشش، برگردی به آغوش امنش...
از پنجره پرتو های نور خورشید به پرده و در نهایت داخل خونه میتابیدن، بوی ماکارونی در حال دم کشیدن و ذرت های در حال غل خوردن داخل آب و گل های نرگسی که از باغچه چیده شده بودن و جای جای این خونه قرار گرفته بودن همه جا پیچیده بود، خونه بخاطر لباسای شسته شده حال و هوای تمیزی میداد، گلدونا حالشون خوب بود، دسته گل رز سرخی که چند روز قبل گرفته بودم هنوز روی میز به شادابی میدرخشیدن، صدای موسیقی ملایمی که در حال پخش بود و من...
دخترکی که به تازگی موهاشو کوتاه کرده و با دوتا کلیپس کوچیک دو طرف سرش بالا نگهشون داشته و در حالی که به اینور و اونور میره با آهنگ به آرومی میرقصه و همخونی میکنه
من به این میگم خونه...گرم، نرم، روشن، خوشبو و پر از حس زندگی...
از اینکه دخترم راضیم...حتی اگه این دنیا با بی رحمی منو جنس ضعیف تر و نحیف تر بدونه بازم اهمیتی نمیدم
مثل بقیه نمیتونم در موردش زیبا و ستودنی و رویایی و حرفه ای بنویسم...فقط چیزی که خودم میبینم و حس میکنم رو میتونم بیان کنم...همین قدر ساده و رندوم و حتی تکراری! بالاخره همیشه گفتم من نه نویسنده ام نه متخصص و نه اهل قلم :) من همینم که هستم!

و به قول نویسنده...فقط با سایه خودم خوب می‌توانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار بحرف زدن می‌کند ، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد ...