گفت: بگو دوستت دارم...

بدون اینکه این دو واژه رو به کار ببری...!!!

هر کسی یه چیزی میگفت...مراقب خودت باش، شب زود بیا خونه، نگران نباش هواتو دارم، دلم برات تنگ شده، شبا زود بخواب و...

پرسید خب تو چی؟ (من که میدونم از عمد پرسید ولی نمیتونم ثابت کنم:> )

گفتم نمیدونم!

شیش سال از اون روز میگذره و من هنوزم میگم که نمیدونم!

من برات قهوه درست میکنم...قهوه درست کردن برای ما صرفا دریافت کافئین روزانه نیست، شده نماد اینکه من دوستت دارم! قهوه میخوری؟ برات قهوه درست کنم؟ بریم قهوه بخوریم؟ قهوه میخوای؟ برات قهوه بخرم؟

با اینکه تلخ و بدمزه است ولی بیشتر و بیشتر محتاج و معتادش میشی...آره من معتاد توعم خب که چی؟؟!

ولی اگه همچنان نظر منو بخوای...من برات میرقصم! من با کلمات میونه ی خوبی ندارم، من میتونم بهت نشون بدم که تو و علاقه ی به تو چقدر روی حرکاتم تاثیر میذاره. میتونم بهت نشون بدم!!

پرواز کردنم رو ببین!! این ققنوس زندانی رو ببین که حالا چجوری برافراشته شده!!!

حرکات دستم، شیطنت چشمام، لبخند روی لبهام، نرمی پاهام، موج موهام و پیچ کمرم رو نمیبینی؟!!

این ققنوس سفید دیگه پشت میله ها نیست!!!تو وادارش کردی آزاد باشه...مگه نمیبینی؟؟!

حالا تو بگو عزیزتر از جانم.

بگو دوستت دارم...

بدون اینکه این دو واژه رو به کار ببری...!!!