نوشیدنی افتخاری امشب: ...!
گویند چرا سکوت کرده ای.
چه بگویم؟ زین درد چه بگویم؟
زین درد خانمان سوز که جگرمان را به آتش کشیده چه بگویم؟؟
.
اینارو میبینی آقای رنگو؟ این وکلایی که به خیال خودشون اینهمه درس خوندن تا اجازه ندن حقی به ناحق خورده بشه و سر بی گناهی بالای دار بره؟ در دادگاه هارو به روشون بستن که خدای ناکرده نتونن جون یه بچه ی 14 ساله محکوم به محاربه* رو نجات بدن.
دیدی آقای رنگو؟ علاوه بر اینکه حق به حق دار نرسید تازه سر بی گناه هم بالای دار رفت....
اینارو از خونه ی خودشون انداختن بیرون!! الان وقتش بود یه علی پیدا بشه و این در آهنی رو از جاش دربیاره و پرتش کنه اونور.
(از آقای قاضی نمیشد اینجا استفاده کرد چون متاسفانه آقای قاضی هم کنارمون بود و داشت میدید و میگفت حالا چیکار کنیم...خب دِ اخه مرد حسابی قاضی تویی از من میپرسی؟ الهی خدا منو برداره.)
انقدر عصبانی بودم که هی بهشون میگفتم خاک تو سر بی مصرفتون کنن (تیکه کلام معروف کیومرث برای فحش دادن).
بهم گفته شد اگه فکر میکنی ما خیلی بی مصرفیم پس چرا خودت دست بکار نمیشی؟
راست میگفت! چه فکر بکری. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟
.
یکیشون میگفت اینایی رو میبینی که الان نشستن و فاز افسردگی گرفتن یا دارن زار میزنن...اینا معلومه تو خونه نشسته بودن، از نزدیک انقدرا هم بد نیست...حداقل میدونی چه خبره و کمتر افسردگی میگیری، دفعه ی دیگه باهامون بیا! این بچه هایی که من دیدم حتما به چیزی که میخوان میرسن.
راست میگفت... حال خودش اونقدرا هم بد نبود. انگار نه انگار چند تا بچه ی 16 ساله روی دستاش تموم کردن و نتونسته نجاتشون بده! از ته دل میخندید... انگار فهمیده بود این دنیا ارزش نداره.
گفتم من تنها نیستم... اگه من بیام یه جمعی هم باهام میاد، من نمیخوام هیچکدوم رو از دست بدم! این قانونیه که خود کیومرث گذاشته... شاید این بزرگترین قانونه..." یا همه یا هیچکس". باید بزنم زیر حرفم!
گفت پس هروقت دیدی داری تو آتیش خودت میسوزی فقط هلشون بده عقب!
به نیما گفتم... گفت به هر حال اگه تو انجامش ندی یکی دیگه انجامش میده.
درست میگه... من نجات دهنده نیستم، صرفا یه کاوشگرم که اومده تا راه نجات رو پیدا کنه. اما دلم میخواد انجامش بدم حتی با اینکه میدونم تهش چجوری تموم میشه!
مامان قبول کرد مثل همیشه بهم یاد بده باید چیکار کنم. گفت تنها کاری که باید انجام بدی اینه که نترسی. نباید از این جماعت روبروت بترسی. وقتی یادبگیری که نترسی اون موقع دیگه میتونی فکر کنی و راه حل پیدا کنی. بقیشم که دیگه خودت بلدی! نگران گیر افتادنت هم نباش... کی جرعت داره به کیومرث بگه بالای چشمش ابروعه :)))
من رو با ترس مواجه کرد... با اینکه میدونستم نباید بترسم ولی ترسیدم. عین این گرگایی که دندوناشونو نشون میدن و بعد میبینن نمیتونن مقابله کنن و فرار میکنن... دقیقا همونجور.
مغزم تماما دستور فرار میداد...داد زدم و در رفتم!
تا چند وقت گوشه ی اتاق داشتم گریه میکردم. ای گیس بریده ی ترسو! این زندگی و بدن نکبت بار چی داره که اینجوری چسبیدی بهش. تف به این ذات جاودانگی طلب آدما.
با این ترس نه مبارز خوبی ام نه استراتژیست خوبی... انگار نه انگار دو ماه پیش ویدیو گرفتم و قول دادم آدم بدرد بخوری باشم. خاک تو سر بی مصرفم کنن!
ولی قول میدم بالاخره یاد بگیرم. یاد میگیرم دیگه نترسم. و اون موقع میشم همونی که باید....
همونی که اونا اسمشو گذاشتن "نحس"!!!
پ ن: یه همچین پستی یبار دیگه هم چندین سال پیش همینجا آپلود شد...این
دفعه ی دیگه خواهشی در کار نخواهد بود. دیگه نمینویسم!
پ ن2: شرمنده که این پست محتوای خاصی نداره... ایشالا پست های بعدی جبران کنیم.
*حکم محاربه: اعدام سریع و آنی شخص بدون تشکیل پرونده یا اجازه برای اخذ وکیل و دفاع از خود.

Amirreza ... در ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
من که خسته شدم... یعنی تو این خراب شده هیچ صدایی به هیچ جایی نمیرسه، خودت داد میزنی خودت میشنوی... بلند تر، گوش خودت کر میشه...
افسوس داره،افسوس!