- تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا می‌ترساند و خسته می‌کرد -من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم ، انس نگرفته بودم ، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد ؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود ، برای یکدسته آدم‌های بی حیا ، پررو ، گدامنش و چشم ودل گرسنه بود
- برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند واز زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنباندند گدایی می‌کردند و تملق می گفتند -فکر زندگی دوباره مرا می‌ترساند و خسته می‌کرد -نه ، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی آور و این همه قیافه‌های نکبت بار نداشتم - مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را بچشم ؟
- اما من تعریف دروغی نمی‌توانم بکنم و در صورتی که دنیای جدیدی را باید طی کرد ، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده می‌داشتم . بدون زحمت نفس می‌کشیدم و بی آنکه احساس خستگی کنم ، می‌توانستم در سایه ستون‌های یک معبد لینگم برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه می‌زدم بطوری که آفتاب چشمم را نمی‌زد ، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید .
حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند . مابچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد ، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می‌خواند - در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم ، برای این است که صدای مرگ را بشنویم ..... و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند
- آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و بقدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند ؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود - این صدای مرگ است!

 

 

 

🔹 صادق هدایت (بوف کور)